تبليغاتX
شبهاي تنهايي
شبهاي تنهايي

شب همه بي تو كار من شكوه به ماه كردن است!

 

امشب از کوچه ی عشق من و تو می گذرم

عطر لبخند تو از پنجره ی

عشق و وفا می آید

و منم مست شدم

عطر تو باده ای از عطر خداست

پشت آن پنجره آرام به من می نگری

حس خوبیست

شبیه رویاست

مثل رویای قشنگ گل سرخ

وتو هم زیبایی

حس خوبی دارم

حس عشق بودن

و همین حس کافیست

از برای تو ومن.....................

 

 

 

سلام امید وارم حال همتون خوب باشه....چند وقتی نبودم....

راستشو بخواین پسورد وبلاگم یادم رفته بود......

واسه همین یه وبلاگ دیگه باز کردم همتونم خبر کردم اما فقط

چند نفری اومدن.....از اونایی که اومدن واقعا متشکرم....

اونایی هم که نیومدن حتما قابل ندونستن....به حرحال الان

پسورد وبلاگم یادم اومده و تو همین وب فعالیت میکنم خوشحال

میشم بهم سربزنین....با تشکر از همه....دوستدار شما....:دانیال....

نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 18:59 توسط دانيال|

 

کلبه ای میسازیم

قدر عشق خودمان

غرق نور و شادی

با دو دست خالی

کلبه ای میسازیم

که پر از مهر و وفاست

و خدا هم با ماست

کلبه ی ما زیباست

نان در کاسه ی عشق

مهر در تنگ بلور

زندگی می گذرد

کلبه ی کوچک ما

سرد سرد است اما

حرم دستان تو

گرمی کلبه ی ماست

آسمان سقف ما

و زمین فرش ما

هرچه شد باداباد

این مهم است

که تو، درکنارم هستی

بودن تو کافیست

در کنارت انگار

کلبه از غم خالیست

بی تو کلبه هیچ است

قصه ای پوشالیست

حال دستان را

در دو دستم بگذار

هرچه شد در دنیا

دل به هم میبازیم

با دو دست خالی

کلبه ای میسازیم........

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 21:27 توسط دانيال|

 

تو آسمون ستاره نیست

ستاره ی شبام تویی

همدم این شب های من

عروس قصه هام تویی

عزیز شهر دل من

 راهم بده به آسمون

دستای سردمو بگیر

نزدیک خورشید برسون

ببر منو تا پیش ماه

روی حلالش بشینیم

به آسمون نگاه کنیم

تا صبح ستاره بچینیم

کاشکی که امشب آسمون

یه خورده بارون بباره

بشوره این غصه هارو

از رو دلامون دوباره

بدجوری رویایی شده

این شب تار و سوت وکور

بیا باهم سفر کنیم

به شهری از امید ونور

قدم زنون باهم بریم

تاکه به خورشید برسیم

از شهر غصه رد بشیم

تا که به  امید برسیم

کاشکی بشه بامن بیای

یه سر به دریا بزنیم

دل رو به دریا بسپاریم

از هرچی غم دل بکنیم

با هم رو ساحل بشینیم

تا صبح ما آواز بخونیم

از دل تنها و غریب

از عشق و آغاز بخونیم

کاش همه ی بیت های من

فقط یه آرزو نبود

کاشکی کنار من بودی

به زیر این  سقف کبود...........

نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن1389ساعت 22:34 توسط دانيال|

 

زیر رقص باران

گام برمی دارم

سمت راهی که بشوید از دل

این همه گرد و غبار غم را

اشک وآه و همه ی ماتم را

زیر رقص باران

گام برمی دارم

سمت راهی پر از نور امید

مثل پرواز به سوی خورشید

آسمان این دل ابری و بارانیست

ساحل قلب من بازهم طوفانیست

گام بر می دارم

زیر رقص باران

مثل رقص باران چشم من میبارد

پر ز اشک و آه است

چون تورا کم دارد

زیر رقص باران

گام بر می دارم

شاید شسته شود

غصه و غم هایم

رقص باران زیباست

حس خوبی دارم

باز هم در هر حال من تورا کم دارم

کاش اینجا بودی

لحظه ای نزدیکم

روشنی می بودی

برشب تاریکم

هر کجا هم باشم

زیر رقص باران

زیر چتر رویا

هر کجای دنیا

بازهم میگویم من تورا کم دارم.............

نوشته شده در جمعه 1 بهمن1389ساعت 19:24 توسط دانيال|

 

باران میبارید

دخترک تنها بود

چشم هایش پر خون

لیلی و بی مجنون

غصه ای مبهم داشت

دل او ماتم داشت

دخترک تنها بود

مثل ابر باران

پشت هم میبارید

گله کرد از یارش

مونس و غم خوارش

آنکه با بودن او

زندگی زیبا بود

هر شب و هر روزش

مثل یک رویا بود

حال با یار دگر

فکر فرداها است

دختر قصه ی ما

بی کس و تنها است.........

تقدیم به سمانه ی عزیزم.......

براش دنیایی پر از عشق آرزو میکنم.......

نوشته شده در سه شنبه 30 آذر1389ساعت 19:9 توسط دانيال|

 

هفته های عمر خود را باتو من سر میکنم

هفت روز هفته را با یاد تو سر میکنم

شنبه ها با عکس تو عقده ز دل وامیکنم

باز هم با چشم تر من فکر فردا میکنم

روز بعد یکشنبه است و روز آن قول وقرار

شاخه ای گل در دودستم کار من شد انتظار

هر دوشنبه کار من ازتو سرودن.خواندن است

یادتو مثل همیشه یارو همراه من است

هر سه شنبه بازهم میخواهمت من از خدا

دیدگانم خیس خیس واین دلم غرق دعا

هرچهارشنبه این دل درپی تو نازنینم میپرد

این من مجنون عاشق پیشه راسوی ردی ازنگاهت میبرد

بازهم پنجشنبه است و روز تلخ رفتنت

عمر خود را میدهم پای دوباره دیدنت

آخرین روز جمعه است و روز سخت انتظار
کاشکی می آمدی مثل شکوفه در بهار

هفته های عمر من باتو چنین خورده رقم

سرنوشت من چنین است انتظارو اشک و غم...........

نوشته شده در جمعه 12 آذر1389ساعت 23:30 توسط دانيال|

 

بیشتر از هر وقتی جای خالیتو دارم حس میکنم

فقط اینجا تک و تنها میشینم یه گوشه ای کز میکنم

شرشر اشک میریزم منتظر تو میمونم

گاهی وقتا واسه چشم تو من شعر میخونم

هرکسی یاری داره یکی که همدمش باشه

وقتی که تنها میشه بتونه مرحمش باشه

من فقط تنها بودم تنها از این دنیا میرم

زندگیم تموم شده دارم که تنها میمیرم

همیشه خواستم بیای اما توکه نیومدی

دل شکستنو سوزوندن منو خوب بلدی

مثل اینکه یارو همدم منم مرگ وبس

دنیارو بیتو نمیخوام حتی واسه یک نفس

من که تا زنده بودم نیومدی کنار من

اگه مردم لااقل شبای جمعه بیا رو وزار من

بیا بدون که حتی اگه مردم همیشه منتظرم

تو به خدا بیا بیا نزار بی خبرم........................
نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 22:43 توسط دانيال|

 

شب شد و یارای کهنه ام اومدن بازم سراغم

قلم و کاغذو شمع تو اتاقم

خط به خط جمله به جمله دارم از تو مینویسم

مینویسم که بدونی تنهایی سخت عزیزم

تموم شعرای من فدای اون چشمای نازت نازنین

من فقط میخوام تورو داشته باشم فقط همین

بی تو این بیت های من دیگه که معنا نداره

مثل هرشب دارم از تو مینویسم دوباره

مرحم جدایی از تو واسه من نوشتنه

قلم و کاغذ که همیشه تو دسته منه

بد جوری دلم گرفته هوای گریه دارم

مثل ابرای بهاری وقت و بی وقت میبارم

چی میشد یه نیم نگاه به ما کنی

حال و احوالی از این عاشق رو سیاه کنی

دل من چه بی گناه رفته پای چوبه ی دار

متهم به جرم عاشقی و یک نگاه به یار

خیلیا یواشکی میگن دیوونم به خدا

همشون بی خبرن از درد عشق و عاشقا

آره من دیوونتم دیوونه ی چشای تو

تموم عمرم و جونم و من میدم به پای تو

دم دمای سحره خواب میشینه روی چشام

میبینم من توی خواب که اومدی نزدیکیام

دستتو آروم گرفتمو نوشتم دیگه بیت آخرو

خواهشی ازت دارم بمون تورو خدا نرو...

شب شد و یارای کهنه ام اومدن بازم سراغم

قلم و کاغذو شمع تو اتاقم

خط به خط جمله به جمله دارم از تو مینویسم

مینویسم که بدونی تنهایی سخت عزیزم

تموم شعرای من فدای اون چشمای نازت نازنین

من فقط میخوام تورو داشته باشم فقط همین

بی تو این بیت های من دیگه که معنا نداره

مثل هرشب دارم از تو مینویسم دوباره

مرحم جدایی از تو واسه من نوشتنه

قلم و کاغذ که همیشه تو دسته منه

بد جوری دلم گرفته هوای گریه دارم

مثل ابرای بهاری وقت و بی وقت میبارم

چی میشد یه نیم نگاه به ما کنی

حال و احوالی از این عاشق رو سیاه کنی

دل من چه بی گناه رفته پای چوبه ی دار

متهم به جرم عاشقی و یک نگاه به یار

خیلیا یواشکی میگن دیوونم به خدا

همشون بی خبرن از درد عشق و عاشقا

آره من دیوونتم دیوونه ی چشای تو

تموم عمرم و جونم و من میدم به پای تو

دم دمای سحره خواب میشینه روی چشام

میبینم من توی خواب که اومدی نزدیکیام

دستتو آروم گرفتمو نوشتم دیگه بیت آخرو

خواهشی ازت دارم بمون تورو خدا نرو...

شب شد و یارای کهنه ام اومدن بازم سراغم

قلم و کاغذو شمع تو اتاقم

خط به خط جمله به جمله دارم از تو مینویسم

مینویسم که بدونی تنهایی سخت عزیزم

تموم شعرای من فدای اون چشمای نازت نازنین

من فقط میخوام تورو داشته باشم فقط همین

بی تو این بیت های من دیگه که معنا نداره

مثل هرشب دارم از تو مینویسم دوباره

مرحم جدایی از تو واسه من نوشتنه

قلم و کاغذ که همیشه تو دسته منه

بد جوری دلم گرفته هوای گریه دارم

مثل ابرای بهاری وقت و بی وقت میبارم

چی میشد یه نیم نگاه به ما کنی

حال و احوالی از این عاشق رو سیاه کنی

دل من چه بی گناه رفته پای چوبه ی دار

متهم به جرم عاشقی و یک نگاه به یار

خیلیا یواشکی میگن دیوونم به خدا

همشون بی خبرن از درد عشق و عاشقا

آره من دیوونتم دیوونه ی چشای تو

تموم عمرم و جونم و من میدم به پای تو

دم دمای سحره خواب میشینه روی چشام

میبینم من توی خواب که اومدی نزدیکیام

دستتو آروم گرفتمو نوشتم دیگه بیت آخرو

خواهشی ازت دارم بمون تورو خدا نرو...
نوشته شده در جمعه 9 مهر1389ساعت 19:52 توسط دانيال|

 

این چه دورانی است

عشق ها توخالی

اشک هامان جاری

قلب هامان پردرد

از نگاه هم سرد

این چه دورانی است

شرف و غیرت و ناموس همه ارزان است

خائنان بسیار گشتند اینجا

خالی از مهر و وفا است دنیا

این چه دورانی است

عاشقان بی معشوق

عشق ها بی مقصود

این چه دورانی است

به خدا دیدم آن دخترک تنها را

زانوی غم به بغل داشت و گریه می کرد

دلش از دست عزیزش خون بود

آن عزیزی که دلش را بشکست و میرفت

آن پسر را دیدم

قصه ی عشقش گفت

اشک ها حلقه زده دور نگاهش آرام

او هم از دست زمانه گله داشت

کمرش زیر مصیبت خم گشت

دل او پر غم گشت

این چه دورانی است

دیشب از بیکسی خلوتی با ماه کردم

ماه هم با من گفت

این چه دورانی است..............

نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت 20:1 توسط دانيال|

 

شب های تنهایی من

یکی دوتا نیست

در این دیار بیکسی

یک آشنا نیست

تنهای تنها در کنار

برکه ی غم

من ماندم و بغض و

سکوتی سرد و مبهم

بی رنگ گشته آسمان

سرد است و تاریک

از هر طرف غم میرسد.....نزدیک و نزدیک

سیلاب چشمانم چنان

 جاریست امشب

گویی که میسوزم کنون

در ماتم و تب.......

درد دلم تنهایی است

این زخم کهنه

همراهم است و

در درونم کرده رخنه

من دلبریدم از تمام مردم شهر

اینک که آن ها هم شدند با این دلم قهر

دست دعا خواهم

به سوی آسمان برد

گویم خدا مجنون از درد

فراق یار خود مرد

نگزار من هم در فراق او بمیرم

من سالیانیست که در عشقش اسیرم

آه ای خدا شب های تنهایی من

بسیار گشته

غم ها درون سینه ام

آوار گشته

عشقم رسان بر من

که تابی در تنم نیست

انگار وقتی تا زمان

مردنم نیست................

نوشته شده در پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 18:14 توسط دانيال|


مطالب پيشين
» کوچه ی عشق........
» کلبه ای میسازیم.......
» سقف کبود.........
» زیر رقص باران.......
» دخترک.........
» هفته های عمر من.......
» جای خالیت...............
» خواب.....
» این چه دورانی است...............
» بازم شب های تنهایی من......امیدوارم خوشتون بیاد.....
Design By ParsSkin.Com